تبليغاتX
طلوع خورشيد خندان smiling sunrise

طلوع خورشيد خندان smiling sunrise
اين وبلاگ رو براي ثمره عشقم درست كردم.معجزه زندگيم
لینک دوستان
Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />
[ چهارشنبه 10 آذر1389 ] [ 8:40 بعد از ظهر ] [ helen ]
Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />


ادامه مطلب
[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 7:42 بعد از ظهر ] [ helen ]
Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />

[ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 1:10 قبل از ظهر ] [ helen ]
 بگم از دسته گلهاي دسته گلم

ديروز سرگرم كار بودم حس كردم صداي حركاتش مشكوكه اومدم ديدم گلدون بامبو رو كه من  يه گوشه مخفيش كرده بودم از دست هورام،افتاده اونوسط و هورام جون با پتو سفري مثلا" آبش رو كه ريخته رو فرش پاك كرده و از 10 تا بامبو دوتا بيچارشون باقي مونده مثل پرچم گرفته تو دستش و بدو بدو ميره سمت اشپزخونه كه لابد به قول خودش بذاره تو آب

بعد كه اين كارهاشو سر و سامون دادم يه كيت كت دادم بهش كه سرش گرم شده اومدم ديدم خوب كه تو دهنش خيس خورده و مثل گل شده سرتاسر ماليده به شيشه پنجره كه وامونده مثل قير چسبيده بود و پاك نميشد

در همين اوقات كلنجار من و شيشه پنجره ديدم دوباره ميگه اخ آخ آخ ديدم واويلا مدادلب قرمز رو با كمال ارامش برداشته و رو زمين و ميز توالت رو با قدرت هرچه تمام نقاشي فرمودن هنوز پنبه استونيهايي كه لاكهايي كه ماليده بودن تو سطل اتاق بود برداشته بود و داشت مثلا" پاك ميكرد بگذريم كه تا قياقه من رو ميبينه بهم اخم ميكنه و بعد يه خنده گل و گشاد ميكنه كه منم خندم ميگيره
رفتم دستشويي كه دستهامو بشورم ديدم صداي بدو بدوش مياد و پريد تو حموم و ديدم واويلا پيمونه برنج نصفه برنجه و ميتونين حدس بزنين كه تو اين بدو بدو نصف ديگش كجاست!!!هرجا پا ميذاشتم برنج ميچسبيد به پام

ديگه تا عصر نا نداشتم زنده بمونم:) تا اينكه همسرم اومد و گفت بريم يه چرخي بزنيم صفا كنيد حالتون بهتر شه رفتيم پاساژ تا در صندوق رو باز كرديم كه كالسكه برداريم چشمش خورد به راكت بدمينتون و با اصرار برش داشت بعد هم تو پاساژ غافل ميشدم يا ميزد به مردم و د   يا ميزد به ويترين مغازه ها ازش به زور و كلك گرفتم گفت بغل ، بغلش كردم عين خر باركش مثلا" داشتم گردش ميكردم تا ديد آرسام وسايل دستش رو گذاشت تو كالسكه مثل جت حمله كرد كه ميخوام تو كالسكه بشينم كه مجبور شه وسايلش رو برداره:)

آرسام ميگه هورام خيلي باهوشه و زكاوتش تو خرابكاري دانشمندانه اس بزرگ بشه ازن پرفسور ديوونه ها ميشه كه دستگاههاي جديد اختراع ميكنن تا دنيا رو نابود كنن:))


Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />




[ دوشنبه 11 اردیبهشت1391 ] [ 7:46 بعد از ظهر ] [ helen ]
شب تحویل سال رفتیم خونه مادرجون که یه سبزی پلوی خوشمزه خوردیم و هورام هم کلی با دخترداییهاش بازی و شیطونی کرد و از هر طرف که میچرخید یکی قربون صدقه اش میرفت اونم کمال استفاده رو ازین موقعیت میکرد و تا جایی که میتونست شیطونی میکرد

صبح تحویل طبق معمول ساعت 7 صبح بیدار شد و با هم رفتیم حموم تا برای تحویل آماده بشیم و باعجله اومدیم بیرون و حاضر شدیم پای 7سین ایستادیم چون به لطف هورام خان هفت سین روی میز اپن آشپزخونه چیده بودم که بلندترین میز موجود در خانه بود تو کل هفت سین هورام عاشق ماهیه و تا چشمش به تنگ میفته میگه مویی مویی...لحظه تحویل همیشه برای من خیلی مقدس و روحانیه و امسال هممون پیش هم بودیم و دستهای هم رو گرفته بودیم با نو شدن سال روح من هم تازه میشه انگار منم خونه دل و روحم رو تکوندم و احساس نو بودن میکنم امسال خانواده ما کنار هم و دستامون تو دست هم به استقبال نوروز رفتیم و از خدا ارزوی سال خوب و شاد رو کردیم


بعد تحویل بابا یه صبحونه به قول خودش مشتی درست کرد و کلی هنرنمایی کرد و نوروز شروع شد

من عاشق نوروز و دید و بازدید عیدم ..بدون دعوت خونه همه بستگانم میرم و بعضی هاشون رو همین سالی یکبار میبینم که خیلی برام لذت داره

هورام هم ازون جایی که خیلی از غریبه دیدن خوشش میاد کلی تمرین آقا و مودب بودن کرد

یه مسافرت کوچولو هم رفتیم که گذشته از ماشین گرفتگی و حال بهم خوردنهای مکرر من و هورام و ترافیک دوست داشتنیش خیلی بهمون خوش گذشت

بعد مسافرت برنامه دید و بازدید خیلی فشرده شد و ما هر روز لباس میپوشیدیم و آرا ویرا میکردیم و میرفتیم مهمونی و شب دیر وقت برمیگشتیم و شیرجه تو رختخواب و دوباره فردا از نو !!!!!!!!!بعد چند روز دیگه لباس تمیز نداشتیم و اینقدر خسته شده بودیم که انگار کل دنیا رو با دوچرخه گشته بودیم دو روز تو خونه موندیم و من به اندازه کل خونه تکونی پارسال رخت و لباس شستم و اتو کردم

هورام جون هم که عاشق بازار آشفته است کلی خوش میگذروند روی همه شوفاژها و صندلیها لباس پهن بود و هورام هم از رنگ هرکدوم خوشش میومد بر میداشت و مثل شال میثیچید دور گردنش بعد اینکه بازیش تموم میشد گوله سوله دوباره میذاشت سر جاش

مهمون هم که میومد کلی ذوق میکرد ... اگر بچه داشتن که بیشتر خوشحال میشد ولی با بزرگتر ها هم رابطه خوبی برقرار میکرد

شکلاتها هم که در امان نبودن و پوستهاشو از گوشه و کنار پیدا میکردم یا ابنکه جویده شده و له شده روی لباس یا روی میز یا اگر خیلی دیگه رطف میکرد مالیده بود به شیشه پنجره

نوروز خوبی بود و وقتی تموم شد انگار که یه سفر پرهیجان و پر هیاهو تموم شده و خاطره خوشش برامون مونده

13 بدر هم منزل مادرجونی بودیم و با کلی مهمون

عصر هم رفتیم بیرون و سبزه گره زدیم و یه پیاده روی طولانی و دسته جمعی کردیم..هورام هم تو کالسکه کلی سواره روی کرد

امیدوارم که سالیان سال نوروز را با شادی و سلامتی جشن بگیرید پسرای گلم و به همه آرزوهاتون برسید


دارم میرم عیددیدنی

Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />


ببینم خوشتیپم؟؟

Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />

مامان حوصله ام سر رفت بریم دیگه

Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />

هفت سین اتاقم


Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />


مویی مویی مویی (ماهی)

Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />" />Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />" />


هورام و آرتان نانای نای

Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />


آرسام بزن دیگه!!!!!!!!!

" />


ساحل ایزدشهر

Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />


بهراد فکر نکن سر بخور دیگه!!!!!

Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />

من و لالی پاپس


Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />


چه جوری میشه بپرم و مویی رو بگیرم؟؟!!

" />


شیر تا بخوای مفیده

Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />


مامان من ارایشم تموم شد بریم

Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />

این مامان چرا اینقدر عکس میگیره؟؟!!!


Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />

13 بدر

Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />


چرا خوابم گرفته هنوز شیطونیام مونده!!!!

Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />


تاب تاب عباسی

Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />" />


ادامه مطلب
[ دوشنبه 14 فروردین1391 ] [ 0:11 قبل از ظهر ] [ helen ]
Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" /> امسال چهارشنبه سوری خونه تکونیمون تموم شده بود و من 7سین رو چیده بودم ...مهمون داشتیم و کلی شنگول بودیم آرسام که از چند هفته پیش در حال تدارک این بهترین روز از روزهای پایانی سال 90 بود و هرچی ترقه و تجهیزات میخرید تو یه سبد تو بالکن ذخیره میکرد تا اینکه مادر جون و دایی جون و ماهرخ اومدن و آرسام هم دل تو دلش نبود که بره تو کوچه پیش دوستاش به محض شنیدن اولین صدای ترقه مثل باد دوید پایین ما هم بدو بدو حاضر شدیم و رفتیم پیششون چهرشنبه سوری که نبود میدون جنگ بود اونقدر بمب و ترقه میزدن که حساسیت گوشمون ازبین رفته بود و دیگه صداهارو نمیشنیدیم هورام اولش میترسید و گریه میکرد بعد براش عادی شد و با هر صدایی میگفت اوخ و منتظر بعدیش میموند از آبشار و فشفشه هم خیلی خوشش میومد و تا روشن میکردن ذوق میکرد با مادر جونش رو صندلی نشسته بود و تکون نمیخورد اولین بار بود که میدیدم هورام از جاش تکون نمیخوره و آروم یه جا نشسته کلی از رو آتیش پریدیم و کلی تو خیابون موزیک گذاشتن و رقصیدن هورام هم تو بغل مادرجون میرقصید جالبه که حتی بغل ما هم نمیومد و اونجا ذو صندلی تو بغل مادرجونش رو از همه جا امن تر میدید تا آخرشب بیرون بودیم و کلی با پسر کوچولوی خوشگلم خوش گذروندیمMyup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" /Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />>Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />


ادامه مطلب
[ شنبه 27 اسفند1390 ] [ 4:44 بعد از ظهر ] [ helen ]
امسال تولدهای من و بابا با یه هدیه کوچولو و پر حرارت  و شیطون همراه بود که از همیشه روز تولدمون رو شاد تر و قشنگتر کرده بود این هدیه خوشگل خدا حتی یک لحظه هم هدر نمیده و همش مشغول شیطونیه

تولد بابا که من و هورام کیک درست کردیم که همیشه کارهایی که من و هورام مشترکا" انجام میدیم منجر به شست و شوی کامل اشپزخونه میشه پدر جون و مادر جون رو هم دعوت کردیم که بیان و به جشن کوچولوی ما رونق و رنگ بیشتری بدن آرسام جون مهربون هم برای بابا جونش با پول خودش کادو خرید


تولد مامی هم که که خیلی خوب بود ازونجا که شبهای پیش از نوروزه و منم عاشق پاساژ گردی با هم رفتیم پاساژ و کلی گشتیم ولی ترجیح دادیم شام رو خونه بخوریم چون هورام کل رستوران رو بهم میریخت و نه ما چیزی از شام میفهمیدیم و مردم هم با آرامش غذا میخوردن وقتی اومدم خونه دیدم به به پسر خوشگلم چه زحمتی کشیده برام کیک خریده بود و بادکنک باد کرده بود همشون هم شکل قلب بودن (چون میدونه من از چیزهای رومانتیک خوشم میاد)با پول خودش برای منم کادو خریده بود که یکی از بهترین و خاطره انگیز ترین کادوهای تولدمه

هورام و ماست خورون

Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />


آرسام و گریم تولدی

Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />

هورام و شام تولدی


Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />


هورام و لم دادن تولدی

Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" /

هورام و به به های تولدی


Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />


ه.رام و آفتاب گرفتن تولدی

Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />


هورام و غش غش خنده تولدی


Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing" />


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 3 اسفند1390 ] [ 4:21 بعد از ظهر ] [ helen ]
 پسر خوشگلم هرچی از شیرینیت بگم کم گفتم که روز به روز شیرینتر و خواستنی تر هم میشی عزیز دلم

از صبح که بیدار میشی اول میری و در اتاق دادش رو چک میکنی که اگر سهوا" باز مونده بری و وسایلش رو یه تکونی بدی بعد میبینی در بسته است و میای جلوی تلویزیون و کارهای روزهانه ات رو شروع میکنی که البته باید هوراه با روشن کردت سی دی باشه...سی دی مورد علاقه ات رو برات روشن میکنم و شما اولش رو صندلیت میشینی و تیتراژش رو خیلی مودبانه میبینس و به محض شروع شدن قسمت اول بلند میشی و شروع میکنی به بازی کردن و هر جاش رو که دوست داری نگاه میکنی و هرجا رو هم که بلدی باهاش میخونی...

تو این فاصله من صبحونه ات رو حاضر میکنم و شما به محض استشمام عطر چایی و شنیدن صدای قاشق که کف ماهیتابه میکشم و صبحونه ات رو میریزم تو بشقابت میدویی تو آشپزخونه و از صندبیت آویزون میشی که بشونمت رو صندلیت البته این دلیل بر خوردن صبحونه نمیشه و صرفا" عاشق اتل متل توتوله و شعرهای کودکانه است که برات میخونم و تو هم کلی میخندی و ادا درمیاری من میگم چرخهای اون میگرده و تو با اون دستهای تپلت میرقصی و میگردونیشون میگم درهای اون باز میشه اون دستهای خوشگلت رو میذاری رو صورت ماهت و برمیداری میگم گنجیشکه میگه تو میگی دیک دیک و من میگم ساعتها میگن تو سق میزنی (تیک تیک) و حدود 45 دقیقه باهم بازی میکنیم که نیم ساعتش درحال دویدن و بازیه و که شاید دراین بین 2 تا قاشث هم نوش جون کنی

بعد از مراسم صبحونه خورون من میرم دنبال کارم و تو هم دنبال کار خودت که البته همیشه به فاصله نهیتا" دومتر با منه حالا میخواد تو آشپزخونه باشه یا تو اتاقها ...البته وقتی خیلی گرم بازی هستی و من از اون منطقه دور میشم تو به بازیت ادامه میدی مخصوصا" که سر کشو و کمد باشی که اصلا" به بودن و نبودن من محل نمیذاری و با تمام دقت ریخت و پاش میکنی

من صدات میکنم میگم هورااااام میگی ده(با فتحه) کجایی مامی؟ایناش یعنی اینجام


بعد از ظهرها که دادش میاد چه ذوقی میکنی یه دور تسبیح میگی داد و هی دور و برش میپلکی و آرسام مهربون و صبور هم با وجود خستگی و تکالیف زیاد و وقت کم ولی چقدر با محبت و عشق باهات بازی میکنه و بعد من با بادکنک باد کردن یا توپ بازی سرت رو گرم میکنم تا آرسام بره کلاس و جالبه که دقیقا" میدونی داره میره بیرون ولی این رو درک کردی که آرسام تو اون ساعت از خونه میره بیرون و باهاش بای بای میکنی ولی در مواقع دیگه مثلا" 5شنبه ها که خونه است اگر تا دم در هم بخواد بره باید تورو بغل کنه و ببره مگرنه که خونه رو رو سرمون خراب میکنی

حالاها دیگه هر حرفی بهت میزنیم رو میفهمی و با زبون مخصوص هورامی حرفهات رو به ما حالی میکنی

حموم رفتنت که خودش یه دنیا عشقه مامانی وقتی میگیم حموم زودتر از ما میدووی جلو در حموم آماده باش و عاشف اب بازی هستی موقع شستن میگم چشمت رو ببند بشورمت چشمای خوشگلت رو محکم به هم فشار میدی و میبندی و منم راحت اون موهای خوشگلت رو میشورم


امسال خونه تکونی چه کیفی داره با هورام

وقتی بازار اشفته میشه و کمد یا کشو میریزه وسط هورام وسطش وول میخوره و هر دفعه که نگاش میکنی یه چیزی تو دستشه و داره بهش ور میره وقتی همه اسباب بازیهای تو و دادش رو آوردم پایین و شستنی هاش رو میریختم تو ماشین جلو ماشین وایمیستادی و به زبون خودت یه چیزی میگفتی وقتی میراشتموشون جلو شوفاژ هر دفعه یکیشون رو برمیداشتی و قبلی رو میذاشتی سرجاش چون من همش میگفتم مامی خیسه بذار اونجا خشک بشه و تو هم گوش میکردی..هرچی اسباب بازی باطری خور بود با آرسام آوردین وسط و بازی کردین ولی هنوز هم از ماشین کنترلی خوشت نمیاد وقتی میرفتم رو نردبان و میگفتم هورام اونو بده کلی میگشتی و اون عروسکی که من میگفتم رو پیدا میکردی و میدادی دستم و من فهمیدم که حالا اسم همه عروسکهای خودت و داداش رو بلدی

مامای اون ماشین قرمزه رو بده اوناهاش اونجاست...تو هم منو نگاه میکردی و مسیر انگشت من رو دنبال میکردی و پیداش میکردی...مامی این هاپو که از دستم افتاد و بده ایناهاش این پایین میومدی زیر نردبون و همون هاپو که من میگفتم رو میدادی آخه کلی هاپو داری که همشون هم اسمشون هاپوه شاید بعدها روشون شماره بذاریم هاپو1 ..هاپو 2 .....


خلاصه که مامی من عاشقتم همه اینهارو مینویسم کهخ چند سال دیگه یادمون نره که قدم به قدم باحوصله این راه رو طی کردیم و من از اول عاشقت بدم و تا اخر هم هستم


 هورام و دونات خورون


هورام و شیر نارگیل تو لیوان غولی


هورام و مهمونی

هورام و اسباب بازی جدید


هورام خان آقا

[ دوشنبه 17 بهمن1390 ] [ 1:28 بعد از ظهر ] [ helen ]
پسر گلم 18 ماهه شد...مثل خواب گذشت همه این 1 سال و نیم که به خونمون اومدی با شادی و شیرینی گذشت وجود قشنگت گرما بخش زندگیمونه و به من نیرو و انگیزه زندگی کردن میده پسر گلم عشقمی مامان


پسرم الان دیگه هرچی بهش میگم و درک میکنه خیلی خوشمزه حرف میزنه و کلماتی رو که بلده با افتخار میگه اوناییم که بلد نیست رو باتحکم چون ما نمیفهمیم چی میگه لجش میگیره!!!بیشتر حیوونهای اهلی و وحشی رو میشناسه و عکسهاشون رو چه کارتونی چه حقیقی تشخیص میده...واکسنش رو هم که زد و خلاص شدیم خیلی جالبه که وقتی واکسن زد برخلاف همه بچه ها که گریه و زاری کردن فقط اعتراض کرد و میخواست که خانومه رو بزنه:))



هورام و صدرا جونی


ادامه مطلب
[ شنبه 17 دی1390 ] [ 2:16 قبل از ظهر ] [ helen ]
اولین سفر هورام با هواپیما و راه دور خاطرات خیلی خوبی برامون داشت پسرکم خیلی آقا و متین بود و کلی بهش خوش گذشت با ما همی جا میومد و کلی کیف میکرد سر ساعت میخوابید و سر ساعت بیدار میشد و غذاها رو هم با میل میخورد و برخلاف اینکه من نگران بودم که ممکنه اذیت بشه و  ما رو هم اذیت کنه کلی باهاش بهمون خوش گذشت و این سفر رو رویایی کرد همه عاشقش بودن و امکان نداشت که ما جایی بریم و بغلش نکنن و باهاش عکس نگیرن قربونت برم من پسر خوش اخلاقم

[ یکشنبه 27 آذر1390 ] [ 4:38 بعد از ظهر ] [ helen ]
تو این ماه خیلی ما مشغول بودیم..چندتا مهمونی پشت سر هم بود و اولین برف پاییزی هم که اومد کلی ذوق کردیم


پسرک خوشگلم تو همه مهمونیا خیلی جنتلمن و آقا بود و با همه خیلی مردونه برخورد میکرد


با بچه ها بازی میکرد ولی تا میدید که باهم تفاهم ندارن سریع جاشو عوض میکرد و برای خودش بازی میکرد


روز برفی هم با آرسام و مامی رفت برف بازی و کلی کیف کرد و آدم برفی ساخت


هورام حالا دیگه 4 تا دندون کرسی و دوتا دندون نیش نصفه داره 


کلی باهاش خوش میگذره

هر روز یه کار جدید هر روز یه کلمه جدید و هر روز کلی مارو شگفت زده میکنه


عاشق آرسامه و همینطور هم آرسیام عاشقشه


خدایا شکرت

هورام و نریمان




ادامه مطلب
[ پنجشنبه 3 آذر1390 ] [ 8:28 بعد از ظهر ] [ helen ]
پسر خوشگلم عشق کوچولوام الان 15 ماهه شدی و اینقدر برای من کار درست میکنی و شیطونی میکنی که من حتی تا شب یکبار هم نمیتونم تو آیینه نگاه کنم چه برسه بیام و بشینم و برات وبلاگت رو آپ کنم


از در و دیوار و مبل و هر چی ارتفاعه بالا میری و پایین میایی و هیچ وقت اون خنده شیرینت از رو صورت ماهت پاک نمیشه


همچین میگی مامان و رو ن آخرش تاکیید میکنی که من دلم آب میشه و میگم جوووووووووووووووون مامانننننننننننننننن


آرسام رو اونقدر اذیت میکنی که کلافه میشه و تازه وقتی اعتراض میکنه تشرش هم میزنی(زورگو خان)


با چنگالت از تو بشقاب ماماکرونی برمیداری و بعد اینکه خوب لیسش زدی میکنیش تو دهن من و منم برای اینکه سرت گرمه و شنگولی و من بتونم چند تا قاشق تو دهنت بکنم ماکارونی تفیت رو میخورم و تازه به به هم میگم


حالا دیگه یاد گرفتی مثل فرفره از سرسره بری بالا و بشینی و سر بخوری بیای پایین و راست راست نمیخوای بیای پایین(با کله)


روزی 300 بار کابینت هارو برام میریزی بیرون و من جمع میکنم و ازت تشکر میکنم که هر روز خونه تکونی میکنی


یک رقاص ماهری شدی که نگو تا دلنگ دلنگ میشنوی فوری نانای میکنی و منم آب دهنم راه میفته و غش میکن برات


عقب عقب میری و با شیطنت منو نگاه میکنی و من دوتا دستامو باز میکنم و میگم 1...2...3 و تو با سرعت جیغ شادی میکشی و میپپری تو بغلم منم چند تا ماچت میکنم و در میری دوباره از اول منو نگاه میکنی که بشمرم و بغلت کنم


حالا دیگه میدونی آب نبات قیچی ها تو کدوم کشوه و هر وقت نگات میکنم یه اب نبات تو لپته و آ ب دهن نوچت آویزونه وای که خوشمزست اون ماچ نووووووووچ


دوست خوشگلت اومد خونمون و باهم چقدر قشنگ بازی میکردین وای که چقدر بامزه بودین و من همش فکر میکردم اگر دوقلو بودین چقدر خوب سرگرم میشدین


مامانی من عاشقتم بیشتر از هر عاشق دیگه

[ یکشنبه 1 آبان1390 ] [ 8:53 بعد از ظهر ] [ helen ]
بالاخره من تونستم برنامه هام رو جمع و جور کنم و برای گل پسرهام جشن تولد بگیرم یک هفته که سرگرم تدارکات تولد و 2 روز هم سرگرم جمع کردن خونه و تمیزکاری بعد مهمونی بودم خیلی خسته شدم ولی به همه زحماتی که کشیدم می ارزید و کلی تو مهمونی خوش گذشت و خوشبختانه مهمونی خیلی خوب برگذار شد آرسام کلی کارهای گرافیکی برای تولد انجام داد و کلی زحمت کشید و من متعجب بودم که این همه هنر رو چقدر ماهرانه یاد گرفته بدون اینکه کلاسی بره و یا کسی یادش بده هورام هم که مثل نخودی میلولید و اصلا" از شیطونی و خرابکاری بود و زن عموی جدید هم تو ساختن کاردستیها کمک کرد و زحمت من رو کم کرد ...آرسام 13 ساله و هورام یکساله شدن و من به پسرهای گلم افتخار میکنمMyup Image Hosting"

اینها نشانگر کتاب یا همون بوک مارکه که آرسام عکسهای هورام و خودش رو با فتوشاپ گذاشته بود منم بینش رو کاغذ رادیولوژی گذاشتم که محکم بشه پیدا کردن اونهمه عکس رادیولوژی هم خودش داستانی بود

/>

اینها هم کارتهای دعوت بود که آرسام طراحی کرد و منم نتنش رو گفتم عکسهاشون رو هم رو کاغذ برچسب چاپ کردیم و رو لیوانه چسبوندیم


اینها هم تاجهایی که برای بچه ها درست کردیم و اونیکیها هم گل سینه هستن که روشون نوشته آرسام و هورام و تاریخ جشن



این گل سینه ها رو زن عموی جدید درست کرده و کلی به من کمک شد



این کارت دعوت


اینم لیبل های نوشابه





بقیه عکسها در ادامه مطلب




ادامه مطلب
[ سه شنبه 29 شهریور1390 ] [ 7:18 بعد از ظهر ] [ helen ]
[ سه شنبه 15 شهریور1390 ] [ 0:44 قبل از ظهر ] [ helen ]
بالاخره انتظار سر رسید و مسافرامون اومدن چقدر انتظار کشیدی مامانی؟؟چقدر دلت تنگ شده بود و زبونتو نمیفهمیدن؟؟عزیز دلم بالاخره بابا و داد اومدن و هورام خوشگلم از تنهایی درومد...

بابا و داد نصفه شب اومدن و امودن تو اتاقت و تورو که خوشگل خوابیده بودی رو کی تا کی نگاه کردن...آرسام میگفت چقدر فرق کرده.داداشم چقدر بزرگ شده..بابا میگفت...نه هیچی نمیگفت فقط نگات میکرد همه این چند ماه دوری رو تو همین نگاه تو چند دقیقه میخواست جبران کنه.همه اونقدری که دلش برات تنگ شده بود..همه اونوقتی که دلش برای کارهای جدید تو اب شده بود .....


صبح که بیدار شدی آوردمت رو تخت خودم گذاشتمت بین خودمو تورج چسبیدی تو بغل من و یواشکی برمیگشتی و بابا رو نگاه میکردی باز تو بغل من قایم میشدی تورج گفت هورام سلاااااااام بیا بغلم بابایی که تو برای چند ثانیه با بلندترین صدات گریه کردی مثل رعد بعد رفتی تو بغل تورج چسبیدی بهش همه دلتنگیهات رو تو همون گریه براش گفتی یا شاید دعواش کردی که چرا این همه وقت تنهات گذاشته؟؟من میفهمم که چه احساسی داری مامانی بعد تورج بردت تو اتاق آرسام و تو بدون معطلی پریدی تو بغلش چقدر معصومانه و صادقانه عشقتون رو نشون دادین چقدر این منظره رمانتیک بود....


حالا هم که شدی دم داداشت هرجا میره دنبالشی حتی وقتی میره دستشویی پشت در وایمیسی و صداش میکنی .میترسی دوباره بره مامانی؟؟

بابا هم که تا لباس میپوشه میچسبی بهش امکان نداره بتونه از دست تو فرار کنه و هرجا میره باید تورو هم ببره.تلافی همه ددر نرفتنهاتو درمیاری مامانی؟؟


خلاصه که عاشقتم پسرم

[ چهارشنبه 9 شهریور1390 ] [ 11:46 بعد از ظهر ] [ helen ]
حالا که یکساله شدی دیگه من جرات پیدا کردم که ببرمت مسافرت...چقدر این مسافرت پرهیجانه.با پسر کوچولوم با کلی بار و بندیل که بیشترش مال پسرکمه سوار ماشین شدیم و رفتیم مسافرت...

نمیگم که نگران نبودم اما خیلی خوشبین بودم که این مسافرت خوش میگذره و پسر کوچولوم بدون هیچ مشکلی ازین سفر لذت میبره...


وای که چقدر باتو این چند روز شیرین بود و خوش گذشت.

عاشق ساحل بودی تو آب که میبردمت شلپ و شلوپ میکردی و کلی بازی میکردی بعد که خسته میشدی من میخوابیدم رو ماسه ها و تو رو سینم میخوابیدی.اگر 3 ساعت دراز میکشیدم تو هم بدون هیچ حرکتی همونطور تو آغوشم میخوابیدی.


چه آرامشی داشت هورام نه؟؟


تا اون لحظه به یاد نداشتم که تو اونطور آروم تو بغلم دراز بکشی.همیشه مشغول شیطونی و حرکتی اون سکون و آرامش ازت بعید بود.

خیلی خوش گذشت.

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 9 شهریور1390 ] [ 11:46 بعد از ظهر ] [ helen ]
امروز که هورام 1 ساله میشه آرسام و تورج اینجا نیستن و من و پسرم مجردی باهم زندگی میکنیم

یک کیک خوشگل و کوچولوی تولد برای این جشن کوچولو کافیه

چقدر شیرینه امروز وقتی شمع رو کیکت رو با کمک هم فوت میکنیم و تو بجای کیک بریدن چنگ میزنی تو کیک

قربونت برم من بمب اتم که در عرض 1 ثانیه همه خونه رو پر کیک کردی

[ سه شنبه 21 تیر1390 ] [ 0:8 قبل از ظهر ] [ helen ]
وای که باورم نمیشه یکسال گذشت؟؟پارسال این موقع فکر میکردم زمان متوقف شده ولی حالا مثل چشم بهم زدن یکسال گذشته و فرزندم یکساله شده

قربونت برم هورام.پسر یکساله من درخت سیب یکساله.نهال ایستاده.همه بهشتی تو دستای من

بوت برام بوی زندگیه خندت بهانه زندگیمه و گریه ات غم زندگیم

بزرگ شدن و قد کشیدنت به ثمر رسیدن همه آرزوهامه

عاشقتم هوراااااااااااااااااااااااااااام

[ جمعه 17 تیر1390 ] [ 11:52 بعد از ظهر ] [ helen ]
هورامم منم دلم برای دادش تنگ شده اونقدر که بوییدن و بوسیدن لباسهاش هم راحتم نمیکنه اونقدر که بوی هر چیزی منو غمگین و دلتنگ میکنه اونقدر که شنیدن صدای کارتون هم حالم رو میگیره

میدونم تو هم دنبالش میگردی و پیداش نمیکنی

هی میری تو اتاقشو با لب و لوچه آویزون برمیگردی

نق نق  های گاه و بیگاهت رو میفهمم میدونم دلت بهونه آرسام رو داره


غصه نخور مامی تا 24 روز دیگه آرسام میاد

سخته شمردن روزهاش ولی بالاخره میگذره

آرسام و بابا با هم میان و آخ جوووووووووووووون چقدر با هم خوش بگذرونیم

چقدر باهم بریم ددر و کیف کنیم

بمیرم برای اون دل کوجولوت که تنگه مامی

[ جمعه 3 تیر1390 ] [ 4:14 بعد از ظهر ] [ helen ]
وای چی بگم ازت هورام؟؟از شیطونیهات از کارهای غیر منتظرت از بی احتیاطیهات از بی پروا رو بلندی رفتنات و پایین پریدنات


قربونت برم من پسرکم که اینقدر شنگوی اینقدر پرانرژی


حالا دیگه هیچ سوراخ سنبه ای تو خونه نیست که از دست تو در امان باشه و نادیده گرفته بشه


تاساعت 6:30 از خواب چشمات رو باز میکنی  بدون معطلی انگشت کوچولوت رو میکنی تو چشم من و میگی دیس و اون لبخند خوشگل و شیرینت رو تحویل من میدی بعد بدون معطلی مثل فشنک از رو تخت میپری پایین که اگه من پشتت رو نگیرم با مغز میری پایین و یکراست تو اتاق دادش جعبه های دی وی دی  رو دمر میکنی و سی دی هارو دونه دونه برمیداری و میندازی پشتت و تا کل 3تا جعبه رو خالی نکنی بیخیال نمیشی منم به این نتیجه رسیدم که مخالفت و ممانعت فایده ای نداره و میذارم کارت رو تموم کنی تو این فاصله من فرصت دارم برم دستشویی و صورتمو بشورم بعد میری تو هال و از رو این مبل رو اون یکیمیپری البته نه به این راحتی که من میگم با کلی تن لرزه من که بپرم و پشتت رو بگیرم که تو نشستن و فاصله اشتباه نکنی که از پشت با مغز نیای پایین بعد نوبت برگ گلدونها که بکنی و بزنی پشت دستت و بگی آ ا ا یعنی آخ آخ  و ادای منو دربیاری بعد شومینه که بری وسایلشو بریزی بیرون و میخوای بری توش بشینی من میگم من رفتم و میرم تو آشپزخونه  تو هم مثل جت پشتم میای و تا من چایی حاظر کنم همه سیب زمینی و پیازهارو دونه دونه میریزی کف آشپزخونه

خلاصه که مامان جون از دست تو و کارهای محیرالعقول تو من همیشه دست و پام کبوده از بس که با سرعت دویدم که به تو برسم و خوردم به اینور و اونور

حموم رفتن که خودش یک پروژه خطیره تا من آب رو باز میکنم که وان پر شه تو تند تند هرچی دور و بره میریزی تو وان که دیگه جا نیست توش بشینیم بعدشم بدون خستیگی 300 دقعه شیر رو باز میکنی و میبندی این مرحله که گذشت وقتی تو آب نشستیم چشمت میفته به من و حمله میکنی یا گاز بگیری یا ممه بخوری منم با کلی زحمت باید هم خودم رو نجات بدم هم تورو که کله ات به شیر نخوره و یا اینکه تو اون جای تنگ داری سالسا میرقصی با کله نخوری زمین وقتی از حموم میایم بیرون تو سرحال و تمیز با لپهای گلی و مت هن هن کنان خورد و خمیرم 


قربونت برم من همه این کارهات برام شیرینه...شیرین تر از شهد بهشت با همه این کارهات کلی کیف میکنم و وقتی شیطونیهات رو میبینم کلی لذت میبرم وقتی میخندی همه خستگیام در میره و شارژ میشم

وقتی هوش و زکاوتت رو میبینم که چطوری هر چیزی رو سریع یاد میگیری و سریع یه راهی برای رسیدن به هدفی که داری پیدا میکنی لذت میبرم و خدا رو شکر مینم که پسر سالم و سرحالی به من داده که باهاش همیشه تو بهشتم

عاشقتم عشق شیرینم

این عکسها رو بین 7:30 تا 7:45 صبح گرفتم وقتی که آرسام اومده بود و پیش ما رو تخت بخوابه و دادش شیطوکش تازه ذوق زده شده بود و نمیذاشت بخوابیم

Myup Image Hosting" />




[ جمعه 3 تیر1390 ] [ 4:10 بعد از ظهر ] [ helen ]

.: Weblog Themes By Mah Music :.

درباره وبلاگ

پسر عزیزم روز هفدهم تیر سال هشتاد و نه ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه صبح به دنیا اومد.
امکانات وب

کدهای جاوا اسکریپت